تبليغاتX
زاییده های یک ذهن بیمار

زاییده های یک ذهن بیمار

این جا که من نشسته ام ..........

جواب ابتداست ...........

کجا نشسته ای ..........؟ 

که جوابت انتهاست ......... 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388 6:35 توسط پویا پور ابراهیم |


 

ای کاش ..........

می فهمیدیم که زندگی ...........

خیلی راحت تر از اون تعریف سخت توی مقدمه ی کتاب زیسته ...................


فقط همین ..........

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 9:42 توسط پویا پور ابراهیم |



آن طرف تر از سایه ..........

با من قرار بگذار ...........

سر وقت نیا ........

می خواهم بسوزم ....................


+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 21:41 توسط پویا پور ابراهیم |



آری ..........

من خاکستریم ..........

تلفیق دو رنگ متضاد .........

سیاه سیاه ........ سفید سفید ...........

و این روزها . چه خاکستری سیاه تریم تا ............

خاکستری سفید ...............

و امروز . چه هم رنگ تر روزگارم هستم ............

و امروز . چه یکدست تر ........ چه هم خوان تر ......... چه نا متضاد تر ...........

درمیان زندگیم . جلوه نمی کنم .............

شاید .......... آری . شاید فردا .........

خاکستری سیاه تری باشد .........

و من . خوب می دانم .........

خوب می دانم که سیاهی . پایان است ...........

انتهاست ....... به من گفته ان ..........

و من می دانم که بالاتر از سیاهی رنگی ...........

بگذریم ........ تلاش بیهوده است .........

خود را به جریان می سپارم ..........

و برای مرگ آماده می شوم ..........

آری . می خواهم در این مرگ تدریجی ............

دمی با آسودگی مردن را بیازمایم .........


همین .......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 13:8 توسط پویا پور ابراهیم |


تو رگای زمانم رخوت رسوب کرده ...........

شاید واسه همینه که ..........

زندگیم دچار آماس شده و می خواد بترکه .............

 

یه کیسه یخ نداری ؟

می خوام بذارم روی وجدانم ..........

آخه چند وقتیه بد جوری درد گرفته ........

 

یه سوزن , یه سوزن بهم بده ..........

آره , از همونا که باهاش سوراخ جورابات رو می دوزی ..........

می خوام بزنم و این بغض و بترکونم ..........

 

ببینم , از این اشک مصنوعی ها نداری ؟

نه , خارجیاش رو می گم . همونا که گیر نمیاد .........

دلم برای چند قطره اشک تنگ شده ........

 

دچار انسداد مجاری احساس شدم ...........

این تکرر حماقت و

تکدر دل . حسابی مریضم کرده .........

 

دکترا قطع امید کردن ....

یه کم عشق نداری . به من بدی ...........؟

به خدا ...... تو اولین فرصت . پست می دم ............

 

ضربان انسانیت و حس نمی کنم .........

فشار مردونگیم بد جوری افتاده .........

یه کم نمک نداری ؟

 

یه دکتر زیبایی کار درست می خوام .........

باید بدم یه دستی . به سر و گوش ..........

باطنم بکشه ..........

 

می خوام رژیم حقیقت بگیرم .......

 آخه دکتر گفته : همین جوری ادامه بدم .........

سرم به باد می ره  .........

 

باید یه دریل بگیرم و ..........

وسط پیشونیم و سوراخ کنم .........

آره . دقیقا" همین جارو .........

تا هر چی فکر بده که تمام وجودم و گرفته .........

بریزه بیرون و سبکم کنه ......

 

اصلا" می دونی چیه ...........

یه قاتل حرفه ای میخوام ........

از همینا که پول می گیره و کار طرف و تمام می کنه .........

نه بابا ....... برا یه نفر می خوام ...........

می خوام کمکش کنه

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 0:26 توسط پویا پور ابراهیم |


تقدیم به استاد نبوی ......... که می دانست هرچه بزرگتر می شوم اندیشه هایم کوچکتر می شود ...........


                                     

 

اين روزها خاكستري سياهتريم ، تا خاكستري سفيد..........

تصميم خود را گرفته ام .......

پاكن را بر مي دارم و قافيه هاي زنگيم را پاك مي كنم  ...........

به قول استاد بهمني :

" ما كه سال هاس قافيه را باخته ايم " ...............

پاك مي كنم ، تمام ان قافيه هاي دست و پاگير را  ........

تمام محدوديت ها را .............

تمام آن وزن ها و آهنگ هايي كه يكنواختم كرده است ..........

و زندگي ام را از پراتز بيرون مي آورم .......

بي وزن مي شوم  ........

اوج مي گيرم  ......

شايد مثل آن روز ها كه استادم ، دستم را به دست عمو شلبي سپرد ..........

مثل آن روزها كه گاهي پايم به قافيه هاي آدم بزرگ ها گير مي كرد ...........

به هوا مي خوردم و سرم گيج مي رفت و گيج مي رفت  ...

تا پائين مي آوردم ....

شايد مثل آن روزها كه دست در دست عمو شلبي به انتهاي پياده رو مي رفتيم  ...

آن جا كه ديگر بعدش ، راهي نبود براي رفتن .........

 انجا كه دنيا تمام مي شد ....

مثل ان روزها كه تازه ياد گرفته بودم اسمم را بنويسم .....

انگشتانم را در سس مايونز فرو مي كردم و روي آينه مي نوشتم ..............

.... پويا ....

و مادر شاكي آينه ها را پاك مي كرد ....

ولي حالا بزگ شده ام  .............

آنقدر تواناتر ...............

 كه مادر، بي توان ، تلاشي براي پاك كردن آنها نمي كند .........

امروز آنقدر  آينه ها را  پر از اسمم كرده ام ،  كه ديگر خود را نمي بينم .......

آري من سالهاس كه پشت اسمم گم شده ام .......


آخ ، كه چقدر گاهي ترجيح مي دهم ...........

و گاهي مثل اين روزها ، ترجيح داده مي شوم ..........

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387 5:49 توسط پویا پور ابراهیم |


سلام ...........

این پست تقدیم به استاد نبوی عزیز ............ نمی دونم چرا ...........

یه دوستای شوهر خالم ............ که حالا نزدیک 50 و اندی سن داره ............

وقتی که 16.17 سالش بوده ............ دو سه سالی تمام پولاش و جمع می کنه ...........

عیدیا ......... شاگردیای تابستون .......... پولای تو جیبی و .................

و میره گرون ترین پیپ که می تونسته رو با پولاش می خره .............

دفعه اولی که پیپ گرون قیمتش و چاق می کنه و میاد بکشه ...............

یه پس گردنی محکم از باباش می خوره و ............

خوب تا این جاش شاید یه داستان خیلی معمولیه ............

ولی اون پسر که حالا پا به سن گذاشته ..........

همیشه اون پیپ و همراه داره ..........

اون پیپ همیشه گوشه ی لبشه .............

و تا حالا یه بارم ازش استفاده نکرده ..............

حالا شده رفیق 40 سالش ...........

شاید یادگار اون پس گردنی ............

شاید یادگار یه تصمیم درست ..........

حتی حالا که سالها هم از مرگ پدرش می گذره ............

من خیلی باهاش حال کردم ...........

می بینی شوهر خاله ...........؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 13:34 توسط پویا پور ابراهیم |


اندیشه ی کمک به عالم در سر دارم ........

 

و افسوس که توان کمک به خویشم نیست........

 

غم تمام عالم به سینه دارم و...........

 

در سینه توان غم خویشم نیست.............

 

تو را از آن خود میخواهم و............

 

افسوس که حتی من از آن خویشم نیست..........

 

درسراندیشه ها ی عارفانه میپردازم و.........

 

تمام دنیا سیرایی دل درویشم نیست..........

 

تمام این مردم هم دمم هستند و..........

 

هیچ یک هم کیشم نیست......... 

 

طبیب درد دیگران گشته ام اما.........

 

هیچ درمانی بر دل ریشم نیست........

 

هیچ نصیبم نگشت دراین زمانه ی تلخ........

 

بی همه چیزی باورم گشته وانتظار بیشم نیست..........

 

زین همه متظاهر بی ایمان فهمیدم.........

 

که اعتقادم . به اندازه ی ریشم نیست...........

 

حالا که بیش از همیشه به او معتادم.............

 

ترک کرده مرا مدتیست که دیگر پیشم نیست.........

 

زیاده پند شنیده ام از این وآن و..........

 

دیگر توان زخم زبان و نیشم نیست..........

 

دراین چند روزه ی هستی..............

 

به پنج رسیده ام و دیگر توان شیشم نیست...........

 

یک عمربه هر کجا رسیده ام اعلامیه ی "به یک دوست خوب نیازمندم "چسباندم و............

 

باقی مانده به جز سطلی سریشم نیست..............

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 14:5 توسط پویا پور ابراهیم |


سلام ...........

تقدیم به معین ......... که مرا ندیده . سیاه تصور نکند ......... من خاکستریم ..........

 می دونی چرا کلاغا به مزرعه ای که مترسک داره دستبرد نمی زنن ؟

فکر می کنی مترسکا ترسناکن ؟

یه چوب به شکل چلیپا .......... یه پیراهن مندرس ......... یه مشت پوشال به جای مو .........

یه کلاه با مزه ........... نمی دونم کجای این ترکیب می تونه وحشت را باشه .............

می دونی ........ کلاغا از مترسک نمی ترسن ......... که اگه می ترسیدن خیلی خیلی زود شرطی می شدن و می فهمیدن که نه بابا این یاروو ......... خیلی وقته مرده ........ حتی وقتی باد کلاش و میندازه نمی تونه اون و بر داره و باز سرش بزاره ..........

می دونی کلاغا به مترسک می خندن ......... مترسک و دوست دارن ........... اون می خندونتشون ........ و وقتی دارن از بالای اون مزرعه رد می شن ..........

اون کلاغ بزرگه که رئیسه بقیست ........ میگه هی بچه ها با این مزرعه کاری نداریم ........ این مزرعه ی همون کشاورزس که برامون مترسک درست کرده و می خندونتمون .........

هی اون آدم خوبیه .......... هوامون و داره .......... شادمون می کنه .............


و این تنها راه تاثیر گذاریه ..........

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 7:45 توسط پویا پور ابراهیم |


 می اندیشم ........

 

می اندیشم و می نویسم ...........

 

 و خوب می دانم که این ها ........

 

 زاییده ی احساس این لحظه ی من است ..........

 

 و شاید فردا . نه چند ساعتی یا حتی دقایقی دیگر ...........

 

 به یاد نداشته باشم که امروز ...........

 

 و در این لحظه به چه می اندیشیدم ...........

 

 من زاده ی عصر نفرتم ...........

 

 روزگار من شبانه سیاه است ........

 

 و شبهایم . تهی ز هر روزنه ای روزانه روشن .........

 

 بی هوده می اندیشم و چه بی هوده تر می نویسم ........

 

 

 می هراسم .......

 

 می هراسم و می نویسم .........

 

 از این بیگانه در تن ..........

 

 از این نا آشنا در قالب من .........

 

 از این دشمن ..........

 

 از این ماندن .........

 

 از این رفتن ..........

 

 از این بی هوده گشتن ..........

 

 

 

 می پندارم ..........

 

 می پندارم و می نویسم ..........

 

 که این دقایق هم ..........

 

 به مانند 22 سال دقایق بی شمار ..........

 

 می گذرد و من کوچکتر و کوچکتر می شوم ...........

 

 تهی . بی غید . در آرزوهایم می رانم .........

 

 

 

 می رانم و می نویسم ........

 

 که می دانم این سردر گمی ..........

 

 این تشویش را ...........

 

 هر گز پایانی نخواهد بود ..........

 

 

 

 و من چه بی هوده می اندیشم ..........

 

 چه بی هوده می هراسم و .........

 

 چه بی هوده تر می پندارم .........

 که فهمیده ام .........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 4:0 توسط پویا پور ابراهیم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

درود.....
اقا شنیدید میگن دیوونه نه شاخ داره نه دم ؟
داشتم تو آینه میدیدم که منم نه شاخ دارم نه دم ...........
پس تمام شرایط دیوانگی مهیاست .......
خوش اومدید........


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته چهارم تیر 1388

هفته سوم فروردین 1388
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته اوّل مرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته سوم فروردین 1386
هفته دوم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته سوم بهمن 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته سوم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385


آرشیو موضوعی

ایران
زندگی


پیوندها

وبلاگ استاد بزرگوارم
عاقبت به خیر
وبلاگ امین خان ( برادر سلمان )
وبلاگ سحر عزیزم (نبود آباد )
وبلاگ مصطفی پیرجمال(انسان)
وبلاگ یوسف (ولدالعالم)
وبلاگ آقا مهدی (خواب شیرین)
دریای درونِ طوفان
وبلاگ پاک (گلبرگ)
وبلاگ علی رضا (آبشار)
وبلاگ حسین (دلنوشته ها)
وبسایت دکتر مجید میرزاوزیری
آبی تر از همیشه
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin